X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388
تمساح وغزال

تویه یه وبلاگ چند خطی راجب اشک تمساح وغزال خوندم که این موضوع به ذهنم رسید

یه روز تمساحی غزالی زیبا رو دید دل هردوشون لرزید یکی از عشق و دیگری ازترس

غزال فرار کرد وتمساح گریست

بازم فردا و چند روز دیگر اینکار تکرار شد تا اینکه دیگه غزال نمی ترسید غزال آرووم آروم اومد تا باتمساح حرف بزنه دید که تمساح عاشقش شده

غزال هم باترس و دلهره و دلسوزی به تمساح علاقه مند شد

اونا هرروز غروب پیش هم میومدند و تا نیمه های شب باهم میگفتند و میخندیدن و هر روز صبح هرکدوم میرفتند خودشونو سیر میکردند وعصر برمی گشتند

یه شب تا نزدیک صبح هردو شون بیدار موندن فردا صبح خواب موندن ونزدیک ظهر واسه خوردن غذا ازهم جدا شدند غزال به دشت رفت و خودشوسیر کرد ولی تمساح هر کاری کرد شکاری واسه خوردن پیدا نکرد

عصر که برگشتند بازم مثل قبل کنار هم و توبغل هم آروم گرفتند نیمه های شب بود که تمساح دستشو دورگردن غزال کردو گردن غزال و بوسید غزال هم آروم چشماشو بست گرسنگی فشار زیادی به تمساح وارد میکرد

همینطور که مشغول بوسیدن بود یخورده دهانشو بیشتر باز کرد و گفت غزال اینوبدون که خیلی دوست دارم از چشماش قطره اشکی لغزید و بیرون زد دهانشو بیشتر باز کردو آروم گردن غزالو فشار داد غزال هم بدون هیچ مقاومتی مرگ و در آغوش گرفت

تمساح همچنان گریه میکرد و مشغول خوردن بدن بی جان تمساح بود

تمساح با اینکه سیر شده بود ولی باز به خوردن ادامه داد آخه نمی خواست کسی به بدن غزال دست بزنه میخواست تموم غزال و توبدن خودش نگهداره

همینطوری که گریه میکرد همه غزال رو خورد آروم برگشت به سمت برکه ورفت توی آب آخه نمیخواست کسی اشکاشو ببینه

شاید تمساح هم عاشق بود ولی گرسنه بود

                                                                      امین.

وای به روزی که فقر زیاد بشه ومردم گرسنه بشن